ترانه های تخت حوضی
تا اواخر دوران قاجار نمایشهای شادیآور خاص خانوادههای متمکن و به اصطلاح اشرافی بود که برای تعیّش و سرگرمی خویش بازیگران یا تقلیدچیها را به خانه میخواندند و در گوشهای از تالار بزرگ خانهشان «صحنهی نمایشی» ترتیب میدادند. عوامالناس نیز گاه به گاه در قهوهخانهها به تماشای نمایشهای شادیآور مینشستند. در اواخر دوران قاجار کار نمایش در خانهها به تدریج گسترش یافت و مردم نیز برای جشنهای خود ـ از قبیل جشن عروسی، ختنهسوران و... ـ گروههای نمایشی را به خانه دعوت میکردند.
صحنهی نمایش در این خانهها حوض وسط حیاط بود که روی آن را با تکههای بزرگ تخته میپوشاندند و روی تختهها قالی یا گلیم میانداختند. بازیگران نیز به ترتیب اجرای نقش روی این حوض تختهپوش میرفتند. نام «تخت حوضی» یا «روحوضی» نیز به همین سبب به اینگونه نمایشها اطلاق شد.
گروهبندی دستههای روحوضی از زمان ناصرالدین شاه شروع شد و یکی دو دسته در آن زمان پدید آمد که سرپرست آنها را «سردسته» مینامیدند. در سالهای بعد دستههای مکمل دیگری تشکیل شد که سردستههای نامآوری پرورش دادند. سر دستهها خود از زبدهترین بازیگران عصر بودند و به شهرت زیادی دست یافتند.
اوج نمایشهای روحوضی و تغییر و تکامل ساختار آن ـ بر خلاف تصور برخیها ـ در دوران فعالیت سردستهی صاحب نامی به نام سید احمد مؤید معروف به «باشی» بوده است. وی در بازار حجرهی بلورفروشی داشته، در سال 1300 یا همکاری برادرش حسین مؤید، اکبر حاج عابدین، ناصر اسدی، حسین حولهای، اکبر سرشار، عباس مؤسس، نصرالله مولایی و غلامرضا حاجیان گروهی را تشکیل میدهد. در نخستین گام، این گروه با هزینهی شخصی در منازل خود با استفاده از تختههای بزرگ و قطور، و نصب آنها به روی حوض وسط حیاط و پوشاندنشان با قالی و گلیم صحنهای ترتیب دادند و به اجرای منظم نمایش پرداختند.
کلیه دستههای روحوضی در طی سالهای متوالی از نمایشنامههایی سود میبردند که اقتباس و برداشتی بودند از قصههای فولکلوریک و عامیانه؛ قصههایی مانند: «چهار درویش»، «خورشید عالمگیر»، «خسرو دیوزاد»، «شیرین و فرهاد»، «تیمور عرب»، «مقشر الدوله»، «موسی و فرعون»، «امیر ارسلان و فرخلقا»، «حسین کرد شبستری» و جز اینها. اغلب این نمایشنامهها به همت احمد مؤید گردآوری شده بود. وابستگی و حرمت فردی و جمعی سردستهها و بازیگران چنان بوده که دستههای مختلف همگی از نمایشنامههای ذکر شده استفاده میکردند، در حالیکه صاحب اثر گردآورنده که شخصی مشخص بوده کوچکترین اعتراض یا شکوهای نمیکرده یا وجهی بابت اجرای «اثر» نمیگرفته است.
تعداد اجراهای نمایشنامههای مختلف به قدری زیاد بود که تمام بازیگران بارها و بارها نقشی خاص را بازی میکردند و دیگر نیازی به مرور متن و تمرین مجدد نداشتند و فقط به محفوظات خود اتکا میکردند. در شب اجرای برنامه نیز سردسته فقط به ذکر عنوان نمایشنامه اکتفا میکرد. اکثر این هنرمندان، در کنار تیپهای مخصوص به خود، نقشهای گوناگون را در نهایت استادی، بدون تپقزدن یا تعلل، به مدت چند ساعت ایفا میکردند و در کار خود اغلب به بدیههپردازی میپرداختند، چنانکه متن نمایشنامه (دیالوگها) هر شب متفاوت با شبهای دیگر بود و شیرینی و ملاحت ویژهی خود را داشت.
معروفترین هنرمند روحوضی که هنوز هم کم و بیش نام و یادش مطرح میشود و تاریخ نمایش تخت حوضی هنرمندی نامآورتر از او به خود ندیده است، اسماعیل نامی بوده که بعدها به « اسماعیل بزاز» معروف شد. وی در 22 سالگی از کاشان (یا یزد) به تهران آمد و در سرپولک اقامت گزید. پس از مدت کوتاهی بزاز دوره گرد شد و به فروش چیت و چلوار و دبیت و آقبانو و سایر پارچهها پرداخت. تا اینکه گذرش به پاتوق بازیگران روحوضی واقع در باغ ایلچی افتاد و پس از آمد و رفتهایی چندباره، با توجه به ذوق و قریحهی ذاتیاش، به جمع آنها پیوست. ابتدا صندوقکش شد و بعدها که به همراه جمع بازیگران در کاخ گلستان نقش مرده (آدمی که چند بار میمرد و زنده میشد) را ایفا کرد، نحوهی اجرای نقشش مورد توجه ناصرالدین شاه قرار گرفت. از این رو سردستهی مطربها به نام علی رمقی که، پس از کریم شیرهای، تنظیم و اجرای برنامههای تفریحی دربار را به عهده داشته، وی را به همکاری دعوت میکند. اسماعیل بزاز پس از نمایش برنامههای گوناگون، خود سردسته شد.
در دوران رضا شاه نیز نمایش روحوضی همچنان پر رونق بود و از سال 1317 به بعد بازیگران تئاتر نیز، از جمله عنایتالله شیبانی، فضلالله بایگان، احمد دهقان، اصغر تفکری، حسین خیرخواه و صادق بهرامی، گهگاه با هنرمندان روحوضی همکاری میکردهاند. برخی از این بازیگران و کارگردانان صاحب نام تئاتر دربارهی هنر روحوضی و هنرمندان آن اظهار نظرهای جالب توجهی کردهاند که در اینجا، با اتکا حافظهام، برخی از آنها را نقل میکنم.
استاد رفیع حالتی: «ای کاش هنرمندان روحوضی سرمشقی بودند برای بچههای ما.»
عبدالحسین نوشین: « هربار که به تماشای هنرنمایی این چهرههای بی ادعا مینشینم، افسوس میخورم.»
اصغر تفکری: «دوبار روی تختهی حوض کنار این هنرمندان اجرای نقش کردم، به قدر یک عمر از آنها تجربه آموختم.»
نصرتالله محتشم: «تخته حوض آموزشگاه بازیگران قَدَر این سرزمین بوده.»
صادق بهرامی: «من در کنار این هنرپیشهها به خود رسیدم.»
حسین خیرخواه: «چقدر آرام و مسلط اجرای نقش میکردند.»
از سال 1320 به بعد، به سبب استقبال روز افزون مردم، پاتوقهای همیشگی بازیگران روحوضی (مانند خرابهی سیدولی، امامزاده زید، و سرپولک) جای خود را به بنگاههای شادمانی سپرد. به مرور دکههایی نیز (عمدتاً در خیابان سیروس) توسط خود هنرمندان و دو سه تن از علاقهمندان به بازیگری و نوازندگی ایجاد شد. مشغلهی این دکهها عبارت بود از خرید و فروش، تعویض و تعمیر انواع سازها و نیز تشکیل گروههای هنری برای اعزام به مجالس عروسی و سایرجشنها. اکثر کسانی که به بازیگری یا نوازندگی در نمایشهای روحوضی علاقهمند بودند به همین مکانها مراجعه میکردند و در صورت داشتن استعداد به عنوان «تازه کار» پذیرفته میشدند.
در سالهای بعدی، به ویژه از دههی چهل و پنجاه به بعد، نمایش روحوضی رو به افول نهاد و در نهایت از صحنهی هنر رخت بربست. علل و عوامل گوناگونی در اضمحلال این نوع نمایش نقش داشتند که شاید مهمترین آنها کهولت سن هنرمندان، تغییر سبک زندگی مردم، کوچکتر شدن خانهها، و رواج آپارتمان نشینی باشد ـ که این آخری شرایط فیزیکی اجرای اینگونه نمایشها را نیز به کلی از میان برد.
به هر تقدیر دربارهی نمایش روحوضی بیش از اینها میتوان نوشت و دربارهی هر یک از زیرشاخههای آن رسالهای جداگانه تدارک دید، اما صفحات اندک این پیشگفتار چنین قلمفرساییهایی را مقدور نمیکند. باشد که دیگر دردآشنایان و علاقهمندان کمر همت به انجام این مهم بربندند.
در پایان ذکر این نکته را ضروری میدانم که اگر استاد رفیع حالتی، روحالله خالقی، جواد بدیعزاده، اسماعیلخان مهرتاش، حسین تهرانی، اصغر تفکری، صادق بهرامی، عباس مؤسس، نصرالله سبیل، ببرازخان سلطانی، ذبیحالله ماهری (ذبیح سیاه)، مهدی مصری، حاجیان و دیگر هنرمندان در این سالهای طولانی که برای جمعآوری اشعار این دفتر به گوشه و کنار سرک میکشیدم، مرا یاری نمیکردند و داشتههای خود را در اختیارم نمیگذاشتند، شاید من هم چون گذشتگان به این مهم نائل نمی شدم و قلم به راه دیگری میفرستادم. در اینجا باید از دوست ارجمندم محمود استاد محمد نیز تشکر کنم که پیش از چاپ، زحمت مطالعهی این مجموعه را متحمل شد و برخی نکات ارزشمند را یادآوری کرد.
این نکته را نیز یادآور شوم که متن شعرها را همانگونه که اجرا میشدهاند ـ بی کم و کاست و یا احیاناً با اصلاح مواردی که اشتباهآمیز بوده ـ ثبت کردهام تا اصالت آنها حفظ شود.
خواننده: گله از چرخ ستمگر بکنم یا نکنم؟
جمعیت: میخوای بکن میخوای نکن
خواننده: شکوه از بخت بداختر بکنم یا نکنم؟
جمعیت: میخوای بکن میخوای نکن
خواننده: توی استخر محبت بپرم یا نپرم؟
جمعیت: میخوای بپر میخوای نپر
خواننده: دو سه تا پشتک و وارو بزنم یا نزنم؟
جمعیت: میخوای بزن میخوای نزن
خواننده: لاستیک عشقتو پنچر بکنم یا نکنم؟
جمعیت: میخوای بکن میخوای نکن
خواننده: اطلاعات و مصور بخرم یا نخرم؟
جمعیت: میخوای بخر میخوای نخر...
«کهنههای همیشه نو»، مجموعهی ترانههای تخت حوضی به همراه نت موسیقایی هر ترانه به همت مرتضا احمدی منتشر شده است و این هنر مردمی که در گذشته سینه به سینه روایت میشد، اینک (بخشی از آن که در ایران قابل چاپ بوده) در اختیار دوستداران هنر قرار گرفته است.
عمو سبزیفروش بعله
سبزی کمفروش بعله
سبزیت گل داره بعله
درد دل داره بعله
سبزی آش داری؟ بعله
غمزه لاش داری بعله
عمو سبزیفروش بعله
یکی بود؛ یکی نبود؛ زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.
یه خاله سوسکه بود که با پدری پیر، زندگی میکرد. یه روز وقتی خاله سوسکه و پدرش با هم تو خونه نشسته بودن، پدر به خاله سوسکه گفت: «من دیگه خیلی پیر و ناتوان شدم. دیگه نمیتونم به تو رسیدگی کنم و خرج تو رو بدم. تو باید بری دنبال زندگی خودت. برو همدون و شوهر کن به رمضون. منم اینجا برای خودم زندگی میکنم و تنها از پس خودم برمیام.»
این شد که خاله سوسکه راه افتاد و رفت که برسه به همدون و شوهر کنه به رمضون. اون تو راه رفت و رفت و رفت که یه دفعه رسید به یه قصابه.
قصابه گفت: «آهای خاله سوسکه! کجا میری؟»
خاله سوسکه گفت: «خاله سوسکه چیه؟! اسم من خاله قزیه. به من بگو خاله قزی، لپ قرمزی، پیرهن پری.»
قصابه هم گفت: «خوب باشه. خاله قزی، لپ قرمزی، پیرهن پری، کجا میری؟»
خاله سوسکه جواب داد: «میروم به همدون. شو کنم به رمضون. نون گندم بخورم. منت بابا نکشم.»
قصابه بهش گفت: «زن من میشی؟»
خاله سوسکه گفت: «زن تو؟! خوب بگو ببینم، اگه زن تو بشم، دعوامون که بشه، منو با چی میزنی؟»
قصابه گفت: «با همین ساتور قصابی میزنمت.»
خاله سوسکه گفت: «نه نه نه! من زن قصاب نمیشم! ...»
خلاصه خاله سوسکه بازم رفت و رفت و رفت، تا ...
و شبیه همین گفتگو بین خاله سوسکه(یا همان خاله قزی) با بقال و نانوا و ... هم انجام میشود و هر کدام میگویند که او را با ابزار کار خودشان کتک خواهند زد. بقال با سنگ ترازو، نانوا با وردنه و خلاصه بقیه هم به همین ترتیب. و خاله سوسکه(خاله قزی) هم با شنیدن اینها فرار را ترجیح میدهد.
اما در آخر داستان:
... تا رسید به یه آقا موشه.
آقا موشه گفت: «خاله قزی، لپ قرمزی، پیرهن پری، کجا میری؟»
خاله سوسکه گفت: «میروم به همدون. شو کنم به رمضون. نون گندم بخورم. منت بابا نکشم.»
آقا موشه گفت: «زن من میشی؟»
خاله سوسکه گفت: «زن تو؟! خوب بگو ببینم، اگه زن تو بشم، دعوامون که بشه، منو با چی میزنی؟»
آقا موشه گفت: «با همین دم نرم و لطیفم.»
خاله سوسکه خوشحال شد و گفت: «آره! معلومه که زنت میشم! من زن آقا موشه میشم.»
و اینجوری شد که خاله سوسکه و آقا موشه با هم عروسی کردن و به خوبی و خوشی زندگی کردن...
یكی بود یكی نبود، غیر از خدا هیچكس نبود. یه خاله سوسكه قشنگی بود كه یه روز پیراهنی از پوست پیاز، روسری از پوست سیر، چادری از پوست بادمجان و یه جفت كفش خیلی قشنگ از پوست سنجد دوخت و پوشید و بیرون رفت. رفت و رفت و رفت تا به بقال رسید. بقال گفت: خاله سوسك پا كوتاه! سوسك سیاه! كجا میری؟
خاله سوسك ناراحت شد و گفت: خاله سوسكه و درد. من كه از گل بهترم، از یرگ گل نازكترم چرا میذاری سر به سرم؟؟
- پس چی بگم؟
- بگو خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- ای خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- میرم كمی گردش كنم.
- خاله قزی زنم میشی؟ وصله این تنم میشی؟ دگمه پیرهنم میشی؟
- اگه من زنت بشم، وصله اون پیرهنت بشم، دگمه پیرهنت بشم، وقتی دعوامون بشه منو با چی میزنی؟
بقال سنگ ترازو رو برداشت و گفت: با این.
خاله سوسكه جیغی زد و گفت: نه، نه، نه! من زن بقال نمیشم؛ اگر بشم، كشته میشم.
بعد خاله سوسكه رفت و رفت و رفت تا به قصاب رسید. قصاب گفت: خاله سوسك پا كوتاه! سوسك سیاه! كجا میری؟
خاله سوسك ناراحت شد و گفت: خاله سوسكه و درد. من كه از گل بهترم، از یرگ گل نازكترم چرا میذاری سر به سرم؟؟
- پس چی بگم؟
- بگو خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- ای خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- میرم كمی گردش كنم.
- خاله قزی زنم میشی؟ وصله این تنم میشی؟ دگمه پیرهنم میشی؟
- اگه من زنت بشم، وصله اون پیرهنت بشم، دگمه پیرهنت بشم، وقتی دعوامون بشه منو با چی میزنی؟
قصاب ساتور رو برداشت و گفت: با این.
خاله سوسكه جیغی زد و گفت: نه، نه، نه! من زن قصاب نمیشم؛ اگر بشم، كشته میشم.
بعد خاله سوسكه رفت و رفت و رفت تا به بزاز رسید. بزاز گفت: خاله سوسك پا كوتاه! سوسك سیاه! كجا میری؟
خاله سوسك ناراحت شد و گفت: خاله سوسكه و درد. من كه از گل بهترم، از یرگ گل نازكترم چرا میذاری سر به سرم؟؟
- پس چی بگم؟
- بگو خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- ای خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- میرم كمی گردش كنم.
- خاله قزی زنم میشی؟ وصله این تنم میشی؟ دگمه پیرهنم میشی؟
- اگه من زنت بشم، وصله اون پیرهنت بشم، دگمه پیرهنت بشم، وقتی دعوامون بشه منو با چی میزنی؟
بزاز مترش رو برداشت و گفت: با این.
خاله سوسكه جیغی زد و گفت: نه، نه، نه! من زن بزاز نمیشم؛ اگر بشم، كشته میشم.
بعد خاله سوسكه رفت و رفت و رفت تا به خیاط رسید. خیاط گفت: خاله سوسك پا كوتاه! سوسك سیاه! كجا میری؟
خاله سوسك ناراحت شد و گفت: خاله سوسكه و درد. من كه از گل بهترم، از یرگ گل نازكترم چرا میذاری سر به سرم؟؟
- پس چی بگم؟
- بگو خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- ای خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- میرم كمی گردش كنم.
- خاله قزی زنم میشی؟ وصله این تنم میشی؟ دگمه پیرهنم میشی؟
- اگه من زنت بشم، وصله اون پیرهنت بشم، دگمه پیرهنت بشم، وقتی دعوامون بشه منو با چی میزنی؟
خیاط قیچی رو برداشت و گفت: با این.
خاله سوسكه جیغی زد و گفت: نه، نه، نه! من زن خیاط نمیشم؛ اگر بشم، كشته میشم.
بعد رفت و رفت و رفت تا به كنار چشمه رسید. آقا موشه همین كه خاله سوسكه رو دید یه دل نه صد دل عاشق شد و به خاله سوسكه گفت: ای خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، زنم میشی؟
خاله سوسكه گفت: اگه من زنت بشم، وقتی دعوامون بشه، منو با چی میزنی؟
- با دم نرم و نازكم.
- راستی راستی میزنی؟
- نه، نمیزنم! نازت میكنم.
- زنت میشم.
خلاصه آنها با هم عروسی كردند...
چند روزی گذشت. یه روز خاله سوسكه رفت لب چشمه كه یه دفعه پاش سر خورد و افتاد توی آب. خاله سوسكه داد زد: آقا موشه...آقا موشه...گل گلدونت، چراغ ایونت، تو آب افتاده، داره غرق میشه.
آقا موشه مثل برق و باد خودش رو به رودخونه رسوند و گفت: خاله قزی جون! دستت رو بده من!
- وا دستم كه میشكنه.
- پس پات رو بده.
- پام رگ به رگ میشه.
- پس چی كار كنم؟؟
- یه نردبان برام بیار.
آقا موشه زور یه هویج برداشت و با دندانش جوید و برای خاله سوسكه توی آب انداخت. خاله سوسكه از نردبان بالا رفت و با آقا موشه به خانه رفتند و زندگی خوبی داشتند.
صحنهی نمایش در این خانهها حوض وسط حیاط بود که روی آن را با تکههای بزرگ تخته میپوشاندند و روی تختهها قالی یا گلیم میانداختند. بازیگران نیز به ترتیب اجرای نقش روی این حوض تختهپوش میرفتند. نام «تخت حوضی» یا «روحوضی» نیز به همین سبب به اینگونه نمایشها اطلاق شد.
گروهبندی دستههای روحوضی از زمان ناصرالدین شاه شروع شد و یکی دو دسته در آن زمان پدید آمد که سرپرست آنها را «سردسته» مینامیدند. در سالهای بعد دستههای مکمل دیگری تشکیل شد که سردستههای نامآوری پرورش دادند. سر دستهها خود از زبدهترین بازیگران عصر بودند و به شهرت زیادی دست یافتند.
اوج نمایشهای روحوضی و تغییر و تکامل ساختار آن ـ بر خلاف تصور برخیها ـ در دوران فعالیت سردستهی صاحب نامی به نام سید احمد مؤید معروف به «باشی» بوده است. وی در بازار حجرهی بلورفروشی داشته، در سال 1300 یا همکاری برادرش حسین مؤید، اکبر حاج عابدین، ناصر اسدی، حسین حولهای، اکبر سرشار، عباس مؤسس، نصرالله مولایی و غلامرضا حاجیان گروهی را تشکیل میدهد. در نخستین گام، این گروه با هزینهی شخصی در منازل خود با استفاده از تختههای بزرگ و قطور، و نصب آنها به روی حوض وسط حیاط و پوشاندنشان با قالی و گلیم صحنهای ترتیب دادند و به اجرای منظم نمایش پرداختند.
کلیه دستههای روحوضی در طی سالهای متوالی از نمایشنامههایی سود میبردند که اقتباس و برداشتی بودند از قصههای فولکلوریک و عامیانه؛ قصههایی مانند: «چهار درویش»، «خورشید عالمگیر»، «خسرو دیوزاد»، «شیرین و فرهاد»، «تیمور عرب»، «مقشر الدوله»، «موسی و فرعون»، «امیر ارسلان و فرخلقا»، «حسین کرد شبستری» و جز اینها. اغلب این نمایشنامهها به همت احمد مؤید گردآوری شده بود. وابستگی و حرمت فردی و جمعی سردستهها و بازیگران چنان بوده که دستههای مختلف همگی از نمایشنامههای ذکر شده استفاده میکردند، در حالیکه صاحب اثر گردآورنده که شخصی مشخص بوده کوچکترین اعتراض یا شکوهای نمیکرده یا وجهی بابت اجرای «اثر» نمیگرفته است.
تعداد اجراهای نمایشنامههای مختلف به قدری زیاد بود که تمام بازیگران بارها و بارها نقشی خاص را بازی میکردند و دیگر نیازی به مرور متن و تمرین مجدد نداشتند و فقط به محفوظات خود اتکا میکردند. در شب اجرای برنامه نیز سردسته فقط به ذکر عنوان نمایشنامه اکتفا میکرد. اکثر این هنرمندان، در کنار تیپهای مخصوص به خود، نقشهای گوناگون را در نهایت استادی، بدون تپقزدن یا تعلل، به مدت چند ساعت ایفا میکردند و در کار خود اغلب به بدیههپردازی میپرداختند، چنانکه متن نمایشنامه (دیالوگها) هر شب متفاوت با شبهای دیگر بود و شیرینی و ملاحت ویژهی خود را داشت.
معروفترین هنرمند روحوضی که هنوز هم کم و بیش نام و یادش مطرح میشود و تاریخ نمایش تخت حوضی هنرمندی نامآورتر از او به خود ندیده است، اسماعیل نامی بوده که بعدها به « اسماعیل بزاز» معروف شد. وی در 22 سالگی از کاشان (یا یزد) به تهران آمد و در سرپولک اقامت گزید. پس از مدت کوتاهی بزاز دوره گرد شد و به فروش چیت و چلوار و دبیت و آقبانو و سایر پارچهها پرداخت. تا اینکه گذرش به پاتوق بازیگران روحوضی واقع در باغ ایلچی افتاد و پس از آمد و رفتهایی چندباره، با توجه به ذوق و قریحهی ذاتیاش، به جمع آنها پیوست. ابتدا صندوقکش شد و بعدها که به همراه جمع بازیگران در کاخ گلستان نقش مرده (آدمی که چند بار میمرد و زنده میشد) را ایفا کرد، نحوهی اجرای نقشش مورد توجه ناصرالدین شاه قرار گرفت. از این رو سردستهی مطربها به نام علی رمقی که، پس از کریم شیرهای، تنظیم و اجرای برنامههای تفریحی دربار را به عهده داشته، وی را به همکاری دعوت میکند. اسماعیل بزاز پس از نمایش برنامههای گوناگون، خود سردسته شد.
در دوران رضا شاه نیز نمایش روحوضی همچنان پر رونق بود و از سال 1317 به بعد بازیگران تئاتر نیز، از جمله عنایتالله شیبانی، فضلالله بایگان، احمد دهقان، اصغر تفکری، حسین خیرخواه و صادق بهرامی، گهگاه با هنرمندان روحوضی همکاری میکردهاند. برخی از این بازیگران و کارگردانان صاحب نام تئاتر دربارهی هنر روحوضی و هنرمندان آن اظهار نظرهای جالب توجهی کردهاند که در اینجا، با اتکا حافظهام، برخی از آنها را نقل میکنم.
استاد رفیع حالتی: «ای کاش هنرمندان روحوضی سرمشقی بودند برای بچههای ما.»
عبدالحسین نوشین: « هربار که به تماشای هنرنمایی این چهرههای بی ادعا مینشینم، افسوس میخورم.»
اصغر تفکری: «دوبار روی تختهی حوض کنار این هنرمندان اجرای نقش کردم، به قدر یک عمر از آنها تجربه آموختم.»
نصرتالله محتشم: «تخته حوض آموزشگاه بازیگران قَدَر این سرزمین بوده.»
صادق بهرامی: «من در کنار این هنرپیشهها به خود رسیدم.»
حسین خیرخواه: «چقدر آرام و مسلط اجرای نقش میکردند.»
از سال 1320 به بعد، به سبب استقبال روز افزون مردم، پاتوقهای همیشگی بازیگران روحوضی (مانند خرابهی سیدولی، امامزاده زید، و سرپولک) جای خود را به بنگاههای شادمانی سپرد. به مرور دکههایی نیز (عمدتاً در خیابان سیروس) توسط خود هنرمندان و دو سه تن از علاقهمندان به بازیگری و نوازندگی ایجاد شد. مشغلهی این دکهها عبارت بود از خرید و فروش، تعویض و تعمیر انواع سازها و نیز تشکیل گروههای هنری برای اعزام به مجالس عروسی و سایرجشنها. اکثر کسانی که به بازیگری یا نوازندگی در نمایشهای روحوضی علاقهمند بودند به همین مکانها مراجعه میکردند و در صورت داشتن استعداد به عنوان «تازه کار» پذیرفته میشدند.
در سالهای بعدی، به ویژه از دههی چهل و پنجاه به بعد، نمایش روحوضی رو به افول نهاد و در نهایت از صحنهی هنر رخت بربست. علل و عوامل گوناگونی در اضمحلال این نوع نمایش نقش داشتند که شاید مهمترین آنها کهولت سن هنرمندان، تغییر سبک زندگی مردم، کوچکتر شدن خانهها، و رواج آپارتمان نشینی باشد ـ که این آخری شرایط فیزیکی اجرای اینگونه نمایشها را نیز به کلی از میان برد.
به هر تقدیر دربارهی نمایش روحوضی بیش از اینها میتوان نوشت و دربارهی هر یک از زیرشاخههای آن رسالهای جداگانه تدارک دید، اما صفحات اندک این پیشگفتار چنین قلمفرساییهایی را مقدور نمیکند. باشد که دیگر دردآشنایان و علاقهمندان کمر همت به انجام این مهم بربندند.
در پایان ذکر این نکته را ضروری میدانم که اگر استاد رفیع حالتی، روحالله خالقی، جواد بدیعزاده، اسماعیلخان مهرتاش، حسین تهرانی، اصغر تفکری، صادق بهرامی، عباس مؤسس، نصرالله سبیل، ببرازخان سلطانی، ذبیحالله ماهری (ذبیح سیاه)، مهدی مصری، حاجیان و دیگر هنرمندان در این سالهای طولانی که برای جمعآوری اشعار این دفتر به گوشه و کنار سرک میکشیدم، مرا یاری نمیکردند و داشتههای خود را در اختیارم نمیگذاشتند، شاید من هم چون گذشتگان به این مهم نائل نمی شدم و قلم به راه دیگری میفرستادم. در اینجا باید از دوست ارجمندم محمود استاد محمد نیز تشکر کنم که پیش از چاپ، زحمت مطالعهی این مجموعه را متحمل شد و برخی نکات ارزشمند را یادآوری کرد.
این نکته را نیز یادآور شوم که متن شعرها را همانگونه که اجرا میشدهاند ـ بی کم و کاست و یا احیاناً با اصلاح مواردی که اشتباهآمیز بوده ـ ثبت کردهام تا اصالت آنها حفظ شود.
خواننده: گله از چرخ ستمگر بکنم یا نکنم؟
جمعیت: میخوای بکن میخوای نکن
خواننده: شکوه از بخت بداختر بکنم یا نکنم؟
جمعیت: میخوای بکن میخوای نکن
خواننده: توی استخر محبت بپرم یا نپرم؟
جمعیت: میخوای بپر میخوای نپر
خواننده: دو سه تا پشتک و وارو بزنم یا نزنم؟
جمعیت: میخوای بزن میخوای نزن
خواننده: لاستیک عشقتو پنچر بکنم یا نکنم؟
جمعیت: میخوای بکن میخوای نکن
خواننده: اطلاعات و مصور بخرم یا نخرم؟
جمعیت: میخوای بخر میخوای نخر...
«کهنههای همیشه نو»، مجموعهی ترانههای تخت حوضی به همراه نت موسیقایی هر ترانه به همت مرتضا احمدی منتشر شده است و این هنر مردمی که در گذشته سینه به سینه روایت میشد، اینک (بخشی از آن که در ایران قابل چاپ بوده) در اختیار دوستداران هنر قرار گرفته است.
عمو سبزیفروش بعله
سبزی کمفروش بعله
سبزیت گل داره بعله
درد دل داره بعله
سبزی آش داری؟ بعله
غمزه لاش داری بعله
عمو سبزیفروش بعله
یکی بود؛ یکی نبود؛ زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.
یه خاله سوسکه بود که با پدری پیر، زندگی میکرد. یه روز وقتی خاله سوسکه و پدرش با هم تو خونه نشسته بودن، پدر به خاله سوسکه گفت: «من دیگه خیلی پیر و ناتوان شدم. دیگه نمیتونم به تو رسیدگی کنم و خرج تو رو بدم. تو باید بری دنبال زندگی خودت. برو همدون و شوهر کن به رمضون. منم اینجا برای خودم زندگی میکنم و تنها از پس خودم برمیام.»
این شد که خاله سوسکه راه افتاد و رفت که برسه به همدون و شوهر کنه به رمضون. اون تو راه رفت و رفت و رفت که یه دفعه رسید به یه قصابه.
قصابه گفت: «آهای خاله سوسکه! کجا میری؟»
خاله سوسکه گفت: «خاله سوسکه چیه؟! اسم من خاله قزیه. به من بگو خاله قزی، لپ قرمزی، پیرهن پری.»
قصابه هم گفت: «خوب باشه. خاله قزی، لپ قرمزی، پیرهن پری، کجا میری؟»
خاله سوسکه جواب داد: «میروم به همدون. شو کنم به رمضون. نون گندم بخورم. منت بابا نکشم.»
قصابه بهش گفت: «زن من میشی؟»
خاله سوسکه گفت: «زن تو؟! خوب بگو ببینم، اگه زن تو بشم، دعوامون که بشه، منو با چی میزنی؟»
قصابه گفت: «با همین ساتور قصابی میزنمت.»
خاله سوسکه گفت: «نه نه نه! من زن قصاب نمیشم! ...»
خلاصه خاله سوسکه بازم رفت و رفت و رفت، تا ...
و شبیه همین گفتگو بین خاله سوسکه(یا همان خاله قزی) با بقال و نانوا و ... هم انجام میشود و هر کدام میگویند که او را با ابزار کار خودشان کتک خواهند زد. بقال با سنگ ترازو، نانوا با وردنه و خلاصه بقیه هم به همین ترتیب. و خاله سوسکه(خاله قزی) هم با شنیدن اینها فرار را ترجیح میدهد.
اما در آخر داستان:
... تا رسید به یه آقا موشه.
آقا موشه گفت: «خاله قزی، لپ قرمزی، پیرهن پری، کجا میری؟»
خاله سوسکه گفت: «میروم به همدون. شو کنم به رمضون. نون گندم بخورم. منت بابا نکشم.»
آقا موشه گفت: «زن من میشی؟»
خاله سوسکه گفت: «زن تو؟! خوب بگو ببینم، اگه زن تو بشم، دعوامون که بشه، منو با چی میزنی؟»
آقا موشه گفت: «با همین دم نرم و لطیفم.»
خاله سوسکه خوشحال شد و گفت: «آره! معلومه که زنت میشم! من زن آقا موشه میشم.»
و اینجوری شد که خاله سوسکه و آقا موشه با هم عروسی کردن و به خوبی و خوشی زندگی کردن...
یكی بود یكی نبود، غیر از خدا هیچكس نبود. یه خاله سوسكه قشنگی بود كه یه روز پیراهنی از پوست پیاز، روسری از پوست سیر، چادری از پوست بادمجان و یه جفت كفش خیلی قشنگ از پوست سنجد دوخت و پوشید و بیرون رفت. رفت و رفت و رفت تا به بقال رسید. بقال گفت: خاله سوسك پا كوتاه! سوسك سیاه! كجا میری؟
خاله سوسك ناراحت شد و گفت: خاله سوسكه و درد. من كه از گل بهترم، از یرگ گل نازكترم چرا میذاری سر به سرم؟؟
- پس چی بگم؟
- بگو خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- ای خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- میرم كمی گردش كنم.
- خاله قزی زنم میشی؟ وصله این تنم میشی؟ دگمه پیرهنم میشی؟
- اگه من زنت بشم، وصله اون پیرهنت بشم، دگمه پیرهنت بشم، وقتی دعوامون بشه منو با چی میزنی؟
بقال سنگ ترازو رو برداشت و گفت: با این.
خاله سوسكه جیغی زد و گفت: نه، نه، نه! من زن بقال نمیشم؛ اگر بشم، كشته میشم.
بعد خاله سوسكه رفت و رفت و رفت تا به قصاب رسید. قصاب گفت: خاله سوسك پا كوتاه! سوسك سیاه! كجا میری؟
خاله سوسك ناراحت شد و گفت: خاله سوسكه و درد. من كه از گل بهترم، از یرگ گل نازكترم چرا میذاری سر به سرم؟؟
- پس چی بگم؟
- بگو خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- ای خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- میرم كمی گردش كنم.
- خاله قزی زنم میشی؟ وصله این تنم میشی؟ دگمه پیرهنم میشی؟
- اگه من زنت بشم، وصله اون پیرهنت بشم، دگمه پیرهنت بشم، وقتی دعوامون بشه منو با چی میزنی؟
قصاب ساتور رو برداشت و گفت: با این.
خاله سوسكه جیغی زد و گفت: نه، نه، نه! من زن قصاب نمیشم؛ اگر بشم، كشته میشم.
بعد خاله سوسكه رفت و رفت و رفت تا به بزاز رسید. بزاز گفت: خاله سوسك پا كوتاه! سوسك سیاه! كجا میری؟
خاله سوسك ناراحت شد و گفت: خاله سوسكه و درد. من كه از گل بهترم، از یرگ گل نازكترم چرا میذاری سر به سرم؟؟
- پس چی بگم؟
- بگو خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- ای خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- میرم كمی گردش كنم.
- خاله قزی زنم میشی؟ وصله این تنم میشی؟ دگمه پیرهنم میشی؟
- اگه من زنت بشم، وصله اون پیرهنت بشم، دگمه پیرهنت بشم، وقتی دعوامون بشه منو با چی میزنی؟
بزاز مترش رو برداشت و گفت: با این.
خاله سوسكه جیغی زد و گفت: نه، نه، نه! من زن بزاز نمیشم؛ اگر بشم، كشته میشم.
بعد خاله سوسكه رفت و رفت و رفت تا به خیاط رسید. خیاط گفت: خاله سوسك پا كوتاه! سوسك سیاه! كجا میری؟
خاله سوسك ناراحت شد و گفت: خاله سوسكه و درد. من كه از گل بهترم، از یرگ گل نازكترم چرا میذاری سر به سرم؟؟
- پس چی بگم؟
- بگو خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- ای خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، كجا میری؟
- میرم كمی گردش كنم.
- خاله قزی زنم میشی؟ وصله این تنم میشی؟ دگمه پیرهنم میشی؟
- اگه من زنت بشم، وصله اون پیرهنت بشم، دگمه پیرهنت بشم، وقتی دعوامون بشه منو با چی میزنی؟
خیاط قیچی رو برداشت و گفت: با این.
خاله سوسكه جیغی زد و گفت: نه، نه، نه! من زن خیاط نمیشم؛ اگر بشم، كشته میشم.
بعد رفت و رفت و رفت تا به كنار چشمه رسید. آقا موشه همین كه خاله سوسكه رو دید یه دل نه صد دل عاشق شد و به خاله سوسكه گفت: ای خاله قزی، چادر یزدی، كفش قرمزی، زنم میشی؟
خاله سوسكه گفت: اگه من زنت بشم، وقتی دعوامون بشه، منو با چی میزنی؟
- با دم نرم و نازكم.
- راستی راستی میزنی؟
- نه، نمیزنم! نازت میكنم.
- زنت میشم.
خلاصه آنها با هم عروسی كردند...
چند روزی گذشت. یه روز خاله سوسكه رفت لب چشمه كه یه دفعه پاش سر خورد و افتاد توی آب. خاله سوسكه داد زد: آقا موشه...آقا موشه...گل گلدونت، چراغ ایونت، تو آب افتاده، داره غرق میشه.
آقا موشه مثل برق و باد خودش رو به رودخونه رسوند و گفت: خاله قزی جون! دستت رو بده من!
- وا دستم كه میشكنه.
- پس پات رو بده.
- پام رگ به رگ میشه.
- پس چی كار كنم؟؟
- یه نردبان برام بیار.
آقا موشه زور یه هویج برداشت و با دندانش جوید و برای خاله سوسكه توی آب انداخت. خاله سوسكه از نردبان بالا رفت و با آقا موشه به خانه رفتند و زندگی خوبی داشتند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:13 توسط سيد حميد جوكار
|